نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

34

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

در باب تعيين وزيرى كافى و صالح مشورت فرموده ، و وى اشارت كرده بود كه ناصر الدّين مذكور را كه غلام و غلامزادهء تركان خاتون بود بوزارت برگمارد ، و چون شاهنشاه احترام والدين را فرض ميدانست و نيز بيشتر امراى دولت از عشيرت مادر وى بودند ، و بوسيلت آنان با ختائيان جنگيده و ملك از تصرّف ايشان بدراورده بود ، در هيچ كار از خرد و بزرگ ، خلاف امر مادر روا نميداشت ، بناچار ، باكراه و انكار مسؤول مادر بپذيرفت ، و وزارت بوى تفويض كرد ، و پيوسته از وى اخبار ناخوش‌ايند ، به حضرت سلطنت ميرسيد و او را به زبان بعضى خواص ، توبيخ و ملامت زيادت ميفرمود . بهنگام انصراف شاهنشاه از عراق و اقامت بنيشابور ، قاضى آنجا ركن الدّين مغيثى ، و صدر الدّين جندى قاضى عسكر بود ، و اين صدر الدّين به خدمت اسلاف وى بخانوادهء خوارزمشاهيان ، بدرگاه شاهنشاه توسّلى داشت ، چو گذشتگان او بدان هنگام ، كه سلطان تكش صاحب جند ، و پدرش ايل ارسلان آن ناحيت باقطاع بوى بازگذاشته بود ، خدمت آن سلطان گزارده بودند ازين گذشته ، صدر الدّين خود مردى كارپرداز و صاحب فضيلت ، و كرم سيرت و جمال صورت بود ، و ازينروى شاهنشاه ، بترفيع مقام ، و بلندى نام ، و تخصيص وى از ديگر همانندان بتجديد عنايت و مزيد رعايت و اكرام ، همّت گماشت ، و قضاى نيشابور و توابع ، به دو ارزانى داشت ، و وى را تشريفى گرانمايه با ساخت و سرافسار و طوق بداد ، و بيست كس از برادران و نايبان و وكيلان وى را نيز خلعت بخشيد ، و بوسيلت حاجبى به دو پيام فرستاد ، كه زنهار تا به خدمت نظام الملك پيشكش و خدمتانه نفرستد ، از انكه من خود وى را شايسته ديده ، و بدين شغل برگزيده‌ام ، و كسى را ازين راه بر وى حقّى نيست كه مراعات آن لازم پندارد ، و سعيى كه پاداش آن واجب شمارد ، در نهان نيز كسى از جانب نظام الملك امده ، وى را از عواقب تأخير و اهمال ، در تقديم مال تهديد كرد و گفت : قاضى را نبايد تا باستظهار بلطف شاهنشاه ، جانب ديوان وزارت نامرعى گذارد ، قاضى بترسيد و چهار هزار دينار زر در كيسهء سر به مهر به خدمت نظام الملك فرستاد ، يكى از ديده‌بانان شاهنشاه بر نظام الملك ، حضرتش را ازين نافرمانى آگاهى داد ، و وى آن خواسته بدرگاه خويش خواسته ، صرّهء زر همچنان سر به مهر بحضور شاهنشاه فرستاده شد ، چون قاضى بمجلس شاهنشاه رسيد ، وى از ان داستان بپرسيد قاضى منكر گشت ، و در انكار اصرار ورزيده ، بسر شاهنشاه قسم ياد كرد كه براى وزير دينارى يا درمى نفرستاده است ، اينگاه شاهنشاه بفرمود تا كيسه را بيارند ، و در برابر قاضى گذارند ، چون قاضى چنين ديد ، ديدهء خجلت بر زمين دوخته ، خاموشى گزيد ، آنگاه بفرمان خلعت از تن وى بركنده ، نزد قاضى معزول بردند ، و وى را بمنصب سابق بازگردانيدند ، و از نصب تا عزل صدر الدّين مذكور يك يا دو روز بيش نرفت ، سپس شاهنشاه ، جهان پهلوان را بفرمود ، تا طناب خيمهء نظام الملك بركند ، و بر وى افكند ، و ويرا گفت ، بخانهء خداوند خويش ، يعنى تركان خاتون مادر شاهنشاه ، بازگرد .